تبليغاتX
آخر ای ماه! تو همدرد من مسکینی

آخر ای ماه! تو همدرد من مسکینی

 

باز باران!                

 نه نگویید با ترانه!                 

 میسرایم این ترانه جور دیگر:

باز باران بی ترانه..               

 دانه دانه                   

 می خورد بر بام خانه..

یادم آید روز باران...

پا به پای بغض سنگین ..         

  تلخ و غمگین            

  دل شکسته            

  اشک ریزان

عاشقی سرخورده بودم..               

  میدریدم قلب خود را..          

دور میگشتی تو از من ..

با دو چشم خیس و گریان...            

 می شنیدم از دل خود ..           

 این نوای کودکانه..

 پر بهانه          

زود برگردی به خانه.. .               

 یادت آید؟؟ هستی من!

آن دل ِ تو جار می زد،

این ترانه...

باز باران ،باز بر می گردم به خانه .. .

 .ناشناس ..

 .

ـ جعبه ی  کوچکی دارم که تمامی آثار به جای مانده از خاطرات چه تلخ و چه شیرین را درونش گنجانیده ام...

هرگاه در  ِاین جعبه را باز می کنم با دیدن هر کدام از آن خاطرات خیالم به آن دوران کشیده می شود...

امروز می خواهم برای همیشه این وبلاگ را تعطیل کنم و کلیدش را دورن این جعبه بگذارم...

گرچه کسانی هستند که ازین وبلاگ خاطرات خوشی ندارند اما درون جعبه ی من خاطراتی نیز هستند که،

برای من اصلا خوشایند نیست اما استحقاق فراموش شدن را نیز ندارند..

.

نتیجه گیری نوشت:

قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترين رؤياهايشان را متحقق کنند،

چون يا فکر می کنند که لياقتش را ندارند و يا اينکه نمی توانند از عهده آن برآيند.

ما قلب ها از ترس می ميريم. تنها از انديشيدن به عشق های مدفون شده و يا لحظاتی که می توانستند

خيلی زيبا باشند و نبودند يا گنج هايی که میتوانستند کشف شوند ولی برای هميشه در زير خاک مدفون ماندند.

چون اگر هريک از اين اتفاق ها بيفتد ما رنج  ِوحشتناکی می کشيم.

* تاريکترين لحظه شب،  لحظه قبل از طلوع آفتاب است.

* پس هميشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج از خود رنج بدتر است»

 .

برای همه نوشت :

هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داري.. .

من اون ماه رو دادم به تو يادگاري.. .

.

.

"و من آغاز می شوم..."

  زندگی..

            تکرار .. .

  پایان.. .

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت17:40توسط آیدا | |

 

هر زمان بارش ِ بی وقفه درد.. .

سقف ِکوتاه ِدلت را خم کرد..

بی گمان می فهمی، پنج ِ واروونه چه معنا دارد!.. .

.

.

پ . ن :

در عاشقی گزیر نباشد ز  ِساز و سوز.. .

استاده ام چو شمع ،مترسان ز  ِآتشم ..

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت18:0توسط آیدا | |

 

چقدر خوب و روشن است ،نماي چشم هاي تو،

نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو .. .

.
 
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم ،

دلم که تنگ ميشود ،براي چشم هاي تو ..

.
 
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را ،

اگر نمي رسد به من،صداي چشم هاي تو ..
 
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم،

به پيشگاه اعظم  ِخداي چشم هاي تو ..
 
شبي خراب مي شود ،حصارهاي فاصله ،

و آب مي شود دلم ،به پاي چشم هاي تو .. .

. ناشناس..

.

.

دغدغه نوشت:

چرا چشمهايم حرف ميزنند!..

شايد گاهي نخواهم بگويم ،

عاشقت هستم!!..

باروون پ . ن :

خب لفظ ناشناس رو برای شعر ها و مطالبی به کار می برم که از خودم نیست و برای نویسنده ای ست که من

نامشون رو هم نمی دونم، مطالب قشنگی هستند که دوست دارم توی وبلاگم باشن برای همین در پایانشون

می نویسم "ناشناس"  و در پایان  ِنوشته هایی که برای خودم هستند می نویسم "آیدا"... :-)

- باروون باهوشم، سوال اولت رو اون بالا جواب دادم و سوال دومت رو این جا و سوال سوم رو بزار برم مسافرت

و برگردم، اون موقع می یام و جواب می دم... :-)

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت16:20توسط آیدا |

 

 خوب به ياد دارم ...

 خوب به ياد دارم آمدنم را..

 خوب به ياد دارم...

                   همگان به اسم صدايم ميزدند..

 و خوب ميبينم پسين روز رفتنم را ...

                                       و تبرک اسمم..

     آه..

              که چه دلتنگم امروز...

                                    . ناشناس ..

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت15:21توسط آیدا |

 

من چله نشین این شبهای بی فروغم...

جامه ای سیاه بر تن...سوگوارانه می نالم...

دوست ندارم سیاهی های زمانه ام حتی به اندازه لکه ای روی لباس پر فروغ عروسیت سایه ای نیز بیاندازد...

سپیدی اش تا به آسمان کشیده شده و طالع پر فروغت را در کنار همسر مهربانت بازگو می کند...

تو سهمه زندگیت را یافته ای...تو می دانی چه راهی پیشه رو داری...

پس پیش رو به جلو در کنار یار همیشگی ات...

اما من...دستم به زیر چانه و چشمانم خیره ی تماشا شدن...

تماشای جاده ای خشک و بی آب و علف که انتهایی ندارد...

لااقل تا زمانی که نمی دانم کدامینم...کیستم...کجایم و چه می کنم...

می دانم باید رفت...

این پاها اگر چه رمق ندارند اما ناگریزند به حرکت...

حرکت به سویی که نمی دانم چیست و برای چه است...

اما تو ای نازنینم...اگر بگویم زمان و روزگار و لحظه هایم را گم کرده ام در باورت هست یا نه؟!...

من روز ها را به امید شب و شب ها را به امید روزی تازه سپری می کنم...

در خیالم هم نبود که این روزها عزیز است برای کسی که باید زندگیش را سرمشق راهم قرار دهم...

به یادم نبود در این روزها که من در سیاهی شب رنگ های دیگری را می جویم

عزیزی سپیدی را به ارمغان می آورد و با دعای خیر بدرقه ی خوشبختی و سپید بختی می شود...

زندگی به کامت شیرین و روزگارت از خوشی سرشار و دعای خیر بدرقه راهت...

ببخش اگر گمم..قدیمی ام...کمم..

بهترین ها سزاوار توست...

پیوند جاودانی ات مبارک باران...

آیدا

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت15:53توسط آیدا | |

 

چيزي نمانده...

ماه

ميان سكوت فرو مي ميرد..

آسمان از ستاره تهي مي شود..

چيزي نمانده...

من بیمار شوم...

پرده پنجره رنگ ببازد...

كوچه پر شود از گام و صدا و سايه..

چيزي نمانده...

سرم را كف دستم بگذارم..

چه بنويسم؟...

بگویم که شیشه ها گریستند؟!..

آری شیشه ها گریستند..

نه چشم های من..

.. نا شناس ..

 

چه بگویم...

بگویم از رنگ رنگه سیاهی شب...

بگویم از هلالی سپید که در سیاهیش جا مانده است...

تا با حال دیده ای که کنارش ستاره ای بیش از یک روز دوام بیاورد!!...

نازنینا ،من سال هاست که با او هم پیمان شده ام...

نگذار حتی برای من پنجره ای نیز باقی نماند...

نمی خواهم باران را جایگزینش کنم...

تا سر قراره همیشگی امان کناره پنجره، او را ببینم که برای دوریه ما از هم اشک می ریزد...

آری فاصله ی ما از هم زیاد است...

اما ما سال هاست که با هم ، هم پیمان شده ایم...

پیمان ما،تنهایی ست...

ماه تنهاست...من هم...

آیدا...

 

پی نوشت:

می دانم...

روزهای سختی سپری می شود برای تک تکمان...

موفقیت و خوشبختیتان آرزوی من است در جای جای ذراته وجودیم...

پی نوشت:

بارووونم...اگر خسته ای مبار....

اما مگذار که چشم امیدمان به سوی آسمان خشک شود...

تو می باری...می دانم...

پس به انتظار آمدنت دستانم را به سوی آسمان دراز می کنم...

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت15:14توسط آیدا | |